۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

حدیث نگفتنی؛ اعتصاب غذا

می ترسی از اعتصاب غذا بنویسی، حتی می ترسی از دردمندی خودت بنویسی، می نویسی و خط می زنی. این بار نه از ترس بازجویان بلکه از ترس تصور دیگران..می ترسی بنویسی و خودنمایی تلقی کنند.می ترسی بگویی که نگران زندانیان سیاسی هستی. می ترسی بنویسی که تصور می کنی در گوشه ای از سلول تاجیک آرزوی یک خودکار را دارد و برایش نخوردن غذا مهم نیست. می دانی که نورانی نژاد آسمان بدون حصار را آه می کشد و با اشعار شعر درمانی می کند.درد از این بزرگتر که حرفهایی که در دل داری را به بهانه ای اینکه دیگران فکر می کنند که می خواهی بزرگ شوی..نمی توانی بنویسی...درد یکی دو تا نیست ..انگشت اتهام همواره نشانه گرفته می شود و ما همواره در مظان اتهامیم ...

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

من زنم

اگر به خانه ی من آمدی...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...

می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا

به جرم زیبایی در قفس نیفتم،

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها...

نمی خواهم کسی به هوای سرخی شان .. سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....

شخم بزنم وجودم را ...

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم....

سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم ...

بدوزمش به سقف....اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود......

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم.....

برای شستشوی مغزی....مغزم را که شستم ،

پهن کنم روی بند...

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد

به آنجایی که عرب نمی انداخت...

می دانی که؟ باید واقع بین بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر......

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،

برچسب فاحشه می زنندم....

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم....

برای وقتی که خواهران و برادران دینی

به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !

تو را به خدا....

اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....

برایم بخر....تا در غذا بریزم....

ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...

برایم یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....

بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم ...

من هنوز یک انسانم .... من هر روز یک انسانم .....

من یک زنم....

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

روزهای سبز در راه است

یکسال از کودتای سیاه که با خون فرزندان ایران سرخ شد، می گذرد.کودتایی که دیوارهای بلند اوین را نصیب خروشهای دخترکان و پسرکان معصومی کرد که فریاد می زدند:"رای من کو". همان فرزندان معصومی که پاسخ فریادشان با گلوله داده شد یا اینکه رایشان را در بازداشتگاهها با باتوم و شیشه نوشابه پس دادند.

فرزندان پاکی که هم اکنون امید به محاکمه عادلانه نبستند و یک به یک در صف دادگاههای نمایشی و فرمایشی می ایستند تا شلاق و حبس های چندین ساله را تجربه کنند. همان فرزندانی که از ترس هجوم شبانه ماموران امنیتی به منازلشان یا ناکام از فرجام خواهی عادلانه در دادگاههای انقلاب هجرت را بر گزیدند و از سرزمین مادریشان به تبعیدی اجباری رفتند.

آری در این یک سال، درد بند بند وجودمان را فرا گرفته است، چه شبهایی که تا پاسی از صبح به امید باز پس گیری حقمان بیدار ننشستیم و خبرهای سبز جنبش را مرور نکردیم....اما در میان این همه ، پافشاری میرحسین موسوی بهترین و بی نظیرترین اتفاق سال بود. اتفاقی که در تاریخ ایران فراموش ناشدنی است .همان روزی که همه ناامید و سرگردان در خیابان ها از کودتای ناباورانه رنجور بودند وکسانی از ترس چکمه های نیروی امنیت در پستوی خانه ماندند ، هنوز یادمان نرفته که شال سبز را برگردن انداخت و در میدان آزادی در بهت و ناباوری مردمی سبز حضور پیدا کرد . هنوز به خاطر داریم که آرزوی یک تبریک خشک و خالی را بر دل کودتاگران گذاشت و در داغ سهراب و ندا با ما اشک ریخت.شاید به تو بتوانند هر ایرادی روا بدارند اما هیچ کس نمی تواند به صداقت سبز تو شک کند. آری،همانطور که خود بارها گفته ای ؛برای ما میرحسین نه یک رهبر بلکه یک همراه صادق است در راهی دشوار. در کنار ما بمان و بدان هنوز ما همان سودای سبز روزهای نخستین را در سر داریم و بر این باوریم که روزهای سبز در راه است.....

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

مرور سرفصل دوم خرداد در روزگار باتوم

باز تقویم به سرفصل تاریخی دوم خرداد رسید. . در روزگاری که باتوم به دستان مهروز، عابران را برای ایستادن در خیابان نوازش می دهند و بر روی معترضانی که سکوت پیشه کرده اند، آب جوش پاشیده می شود، در روزگاری که روزنامه نگاران واقعی زندانی اند یا روزنامه نگاران آزاد شده، غم نان می خورند،در روزگاری که بهترین جوانان ایرانی از ترس جان رخت دیار غربت می بندند، در این روزها که قانون اساسی یک مشت حرف قشنگ است برای گذاشته شدن در کوزه به منظور خوردن آب و قاضی ها با فشار وزارت اطلاعات احکام آن چنانی صادر می کنند، در روزگاری که سهراب و نداها در خیابان به دلیل اینکه با حاکمیت با انگشتان جوهری حرف زده اند کشته می شوند، در روزگاری که معلم ها به دار آویخته می شوند، و انجمن های دانشجویی و صنفی و حقوق بشری تعطیل و اساتید و دانشجویان و افراد معترض اخراج می شوند، در روزگاری که ائمه جمعه به اساتید دانشگاه توصیه می کنند و در صورت عدم رعایت حجاب به دانشجویان نمره داده نمی شود،...در روزگاری که دانش و کتابخوانی فضیلت محسوب نمی شود و عده ای معتقدند که کتابها در کتابخانه ها باید خاک بخورند و اندیشمندان و دگراندیشان تبعید شوند....بگذار در همین زمانه، من و تو نخستین نسلی باشیم که سرفصل ها و سپیدمهای تاریخی سرزمین خود را مرور کرده و از تجارب تلخ و شیرین آن درس می گیرد.آری ، به قول چاکوتین "اگر همین امروز بر شانه های پدران خود بایستیم، دوباره اشتباهات نسل های گذشته را تکرار نخواهیم کرد".

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

چرا رافت اسلامی فقط شامل حال بانوی فرانسوی تبارشد؟

بانوی فرانسوی تبار زندانی در ایران جاسوس نبود. کسانی که شعار می دادند" احمدی پینوشه ایران شیلی نمی شه" این افراد جاسوس بودند. اشتباه نکنید کسی که درباره تبادل سوخت و مسائل هسته ای از ایران اطلاعات خارج می کرد، خائن نیست.اما کسی که حداقل خواسته اش بازگشت به دوران قبل از احمدی نژاد است او خائن است.
مهمان پرست، سخنگوی وزارت خارجه دولت کودتا گفته است که " اصلا فکر نکنید که ایران برای آزادی این بانوی فرانسوی بر سر میز مذاکره نشسته است و آزادی قاتل شاپور بختیار و کاکاوند ربطی به این مساله ندارد. آزادی کلوتید را فقط در راستای رافت اسلامی ارزیابی کنید."
اما آقای سخنگو می دانید ما این سوال را از شما داریم که چرا وقتی رافت اسلامی شامل حال میهمان کاخ الیزه می شود، باید شهروندان ایرانی در سلول های نمناک اوین عمر سپری کنند؟چرا رافت اسلامی شامل حال معترضان به نتیجه انتخابات نمی شود؟تا زمانی که رافت اسلامی هست، چرا احکام سنگین و اعدام صادر می شود؟
به نظرم با این بده بستان هایی که ایران شروع کرده و اروپا و آمریکا هم برای آزادی شهروندانشان تن به آن داده اند بوی خون به مشام می رسد. در آستانه 22 خرداد کودتاگران با سازش با کشورهای خارجی می خواهد فشار را بر داخل و مردم بیشتر کند. استراتژی کودتاگران اینست که در گام اول فشارهای بین المللی را کم کنند و در گام بعد به سرکوب هر چه بیشتر مردم بپردازند.در این بین تنها مردم استبداد گریز زیر پا له می شوند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

افاضات آقای مسئول کشور درباره اداره جهان

امروز خبرگزاری ایسنا خبری را به نقل از آيت الله خامنه‌اي بر روی خروجی خود قرار داده است . در این خبر آمده است که سید علی خامنه ای در ديدار لولا داسيلوا ـ رييس‌جمهور برزيل 'تنها راه تغيير شرايط ناعادلانه کنوني در جهان همکاري و گسترش روابط دولت‌هاي مستقل مثل ایران و برزیل دانسته است.
ازاین اظهارات آقای خامنه ای می توان به این نتیجه رسید که وی نیز به مانند احمدی نژاد قصد اداره جهان را دارد.
با بیان مجدد این سخنان لازم است که چند نکته را در این زمینه بازخوانی کنیم:
1-مدیریت جهان با ملت هاست و مدیریت آن با فتح سنگر به سنگر سپاه در عرصه سیاسی، اقتصادی و دیگر عرصه ها بدست آورد
2- به قول یکی از کاندیدای ریاست جمهوری جهان را نمی توان از طریق خوابنما شدن اداره کرد.مملکت اسلامی و ام القرایی که وعده آن داده شده این نیست که مردم آن به دنبال سرپناهی بگردند.آری سرنوشت محتوم یک کشور مستقل فقر نیست.اگر فقری در کشور وجود دارد ناشی از مدیریت آنست.
3- مردم، اداره کشور را به دور از تحجر و دروغ می خواهند و بر این باورند که اداره ایران بدون دادن آزادی بیان، اندیشه و قلم و برنداشتن فضای امنیتی امکان پذیر نیست و این نوع اداره کردن کشور را نمی توان چیزی جز استبداد و دیکتاتوری دانست.
به هر حال این سخنان آقای مسئول کشور در محدوده علمی محلی از اعراب ندارد و بهتر است که برای کم شدن چالش میان دولت و ملت وی سکوت اتخاذ کند که لااقل مردم احساس نکنند کسی نمک بر زخمشان می پاشد.

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

برای دوست دربندم هنگامه شهیدی

نمی دانم این روزها تنهاییت را با چه کسی تقسیم می کنی.نمی دانم توی ایام عید بازجویت(به قول نگهبان های 209 کارشناست)در مرخصی است یا اینکه اضافه کاری در اوین مانده تا تو را بازجویی کند.
اما می توانم تو را درسلول تصور کنم.فکر کنم وقت سال تحویل چادر سرمه ای با گلهای سپید زندان را به سرداشتی و پای سجاده ای که با دستمال کاغذی درست شده، نشسته بودی و تسبیحی که با نخ کنار پتو صد گره زده شده، را به دست داشتی.
زمان فرا رسیدن سال نو دست به دعا برده بودی و هر کس که دست به دعا می برد، خدایی دارد.شکی نیست،کسی که سوز دل دارد و دستش به جایی نمی رسد دعا می کند.
اما من در زمان تحویل سال با دیدن تنگ بلورین ماهی قرمز یادت کردم و اشک امانم را برید.به یاد روزی که دل نگران از تو پرسیدم:"نکند سبزی پلو با ماهی عید را در اوین بخوریم".خندیدی و گفتی:"چه کسی ماهی قرمز را برایمان می آورد؟"
و تو درزمان سال تحویل میهمان اجباری بند 209 بودی .(نگهبان ها زندانیان سیاسی را میهمان خطاب می کنند)
هنگامه جان!مادرت با قلبی ناراحت چشمانش به در بود تا بیایی و سال را در کنار همدیگر شروع کنید و خواهرت ،آزاده برایت دعا می کرد چون با پای شکسته اش کاری از دستش ساخته نیست.انگار همین دیروز بود که برای تبریک آزادیت و چشم روشنی گفتن به مادرت به خانه تان آمدم اما نمی دانم بچه محل چگونه برای عرض تبریک نوروز بدون تو به خانه تان بروم.راستش از خودم خجالت می کشم.
(پس از حذف وبلاگم توسط ارتش سایبری از این پس در این محل می نویسم.)