نمی دانم این روزها تنهاییت را با چه کسی تقسیم می کنی.نمی دانم توی ایام عید بازجویت(به قول نگهبان های 209 کارشناست)در مرخصی است یا اینکه اضافه کاری در اوین مانده تا تو را بازجویی کند.
اما می توانم تو را درسلول تصور کنم.فکر کنم وقت سال تحویل چادر سرمه ای با گلهای سپید زندان را به سرداشتی و پای سجاده ای که با دستمال کاغذی درست شده، نشسته بودی و تسبیحی که با نخ کنار پتو صد گره زده شده، را به دست داشتی.
زمان فرا رسیدن سال نو دست به دعا برده بودی و هر کس که دست به دعا می برد، خدایی دارد.شکی نیست،کسی که سوز دل دارد و دستش به جایی نمی رسد دعا می کند.
اما من در زمان تحویل سال با دیدن تنگ بلورین ماهی قرمز یادت کردم و اشک امانم را برید.به یاد روزی که دل نگران از تو پرسیدم:"نکند سبزی پلو با ماهی عید را در اوین بخوریم".خندیدی و گفتی:"چه کسی ماهی قرمز را برایمان می آورد؟"
و تو درزمان سال تحویل میهمان اجباری بند 209 بودی .(نگهبان ها زندانیان سیاسی را میهمان خطاب می کنند)
هنگامه جان!مادرت با قلبی ناراحت چشمانش به در بود تا بیایی و سال را در کنار همدیگر شروع کنید و خواهرت ،آزاده برایت دعا می کرد چون با پای شکسته اش کاری از دستش ساخته نیست.انگار همین دیروز بود که برای تبریک آزادیت و چشم روشنی گفتن به مادرت به خانه تان آمدم اما نمی دانم بچه محل چگونه برای عرض تبریک نوروز بدون تو به خانه تان بروم.راستش از خودم خجالت می کشم.
(پس از حذف وبلاگم توسط ارتش سایبری از این پس در این محل می نویسم.)
۱۳۸۹ فروردین ۳, سهشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)