۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

روزهای سخت

روزها به سختی می گذرد. بدون اینکه بنویسی و بخوانی و بگویی. مهر سکوت بر زبان ما زده اند.نه آنکه از چیزی بترسی ..نه به قول قدیمی ها آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صدها وجب...نمی ترسی
و تو   همه دوستان و همکاران و همکیشان  و همکلاسی ها را به  گوشه ای از امامزاده گره زدی ..این کار سخت بوده است ...اصلا سخت است این روزها.آخرتو نه عصایی داری مثل موسی، نه تبری دارم مثل ابراهیم .نه کشتی داری مثل نوح و نه قالیچه ای مثل سلیمان نبی. قدیمترها کاغذو خودکاربیک آبی و یک دسته کاغذ کاهی و یک  تحریریه ای بود که درآن می نگاشی ..خدا چند صباحی است که آنها را هم از من دریغ و به دادن لب تاپی در گوشه تختی تو را  مجازات کرده است.
حالا عده ای می گویند که فلانی آن سوی آبهاست..راستش را می خواهید بدانید .آب کجاس..اینجا کجاس ..من غرقم ..نهنگی نیس که مرا نجات دهد می دانید...روزی نیست که آتش شعله نزند اما هیچ گاه آتش گلستان نمی شود..به همین دلیل  همیشه والدینی هستند که نگران اتش افروزی ها باشند.مادرانی که می خواهند تنها فرزندانشان سالم بمانند حالا به هرقیمتی ...نه مادر من مریم نیست که  از فرزندش بخواهد کسی را با خطر انداختن جانش نجات دهد
.واین روزها  باز چرخه فلک تاب می خورد و روزها و شب ها بدون نگاه به اطراف می گذرد..
روزها عبور می کنند و ماهها...  غرق در گذشته های سبزی می شوید....و  هراسان از اینکه تبری به مانند ابراهیم نداری که بر گردن بزرگترین بت بیندازی گام برمی دارید...روزهای سختی است..
نوشته شده 29 ابان 89 اما انگار ان روز با امروزم هیچ تفاوتی ندارد