۱۳۹۴ مرداد ۱۶, جمعه

تنها واقعیت زندگی مرگ است

سه ماهی از پرکشیدن خواهرم می گذرد. هیچ کس غم نهان را نمیداند. شاید ظاهرا همه چیز به خانه اول برگشته اما هنوز من نتوانسته ام با این درد جانکاه کنار بیایم. تنها واقعیت زندگی "مرگ" است و همه چیز نسبی است.

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

روزهای سخت

روزها به سختی می گذرد. بدون اینکه بنویسی و بخوانی و بگویی. مهر سکوت بر زبان ما زده اند.نه آنکه از چیزی بترسی ..نه به قول قدیمی ها آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صدها وجب...نمی ترسی
و تو   همه دوستان و همکاران و همکیشان  و همکلاسی ها را به  گوشه ای از امامزاده گره زدی ..این کار سخت بوده است ...اصلا سخت است این روزها.آخرتو نه عصایی داری مثل موسی، نه تبری دارم مثل ابراهیم .نه کشتی داری مثل نوح و نه قالیچه ای مثل سلیمان نبی. قدیمترها کاغذو خودکاربیک آبی و یک دسته کاغذ کاهی و یک  تحریریه ای بود که درآن می نگاشی ..خدا چند صباحی است که آنها را هم از من دریغ و به دادن لب تاپی در گوشه تختی تو را  مجازات کرده است.
حالا عده ای می گویند که فلانی آن سوی آبهاست..راستش را می خواهید بدانید .آب کجاس..اینجا کجاس ..من غرقم ..نهنگی نیس که مرا نجات دهد می دانید...روزی نیست که آتش شعله نزند اما هیچ گاه آتش گلستان نمی شود..به همین دلیل  همیشه والدینی هستند که نگران اتش افروزی ها باشند.مادرانی که می خواهند تنها فرزندانشان سالم بمانند حالا به هرقیمتی ...نه مادر من مریم نیست که  از فرزندش بخواهد کسی را با خطر انداختن جانش نجات دهد
.واین روزها  باز چرخه فلک تاب می خورد و روزها و شب ها بدون نگاه به اطراف می گذرد..
روزها عبور می کنند و ماهها...  غرق در گذشته های سبزی می شوید....و  هراسان از اینکه تبری به مانند ابراهیم نداری که بر گردن بزرگترین بت بیندازی گام برمی دارید...روزهای سختی است..
نوشته شده 29 ابان 89 اما انگار ان روز با امروزم هیچ تفاوتی ندارد

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

حدیث نگفتنی؛ اعتصاب غذا

می ترسی از اعتصاب غذا بنویسی، حتی می ترسی از دردمندی خودت بنویسی، می نویسی و خط می زنی. این بار نه از ترس بازجویان بلکه از ترس تصور دیگران..می ترسی بنویسی و خودنمایی تلقی کنند.می ترسی بگویی که نگران زندانیان سیاسی هستی. می ترسی بنویسی که تصور می کنی در گوشه ای از سلول تاجیک آرزوی یک خودکار را دارد و برایش نخوردن غذا مهم نیست. می دانی که نورانی نژاد آسمان بدون حصار را آه می کشد و با اشعار شعر درمانی می کند.درد از این بزرگتر که حرفهایی که در دل داری را به بهانه ای اینکه دیگران فکر می کنند که می خواهی بزرگ شوی..نمی توانی بنویسی...درد یکی دو تا نیست ..انگشت اتهام همواره نشانه گرفته می شود و ما همواره در مظان اتهامیم ...

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

من زنم

اگر به خانه ی من آمدی...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...

می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا

به جرم زیبایی در قفس نیفتم،

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها...

نمی خواهم کسی به هوای سرخی شان .. سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....

شخم بزنم وجودم را ...

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم....

سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم ...

بدوزمش به سقف....اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود......

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم.....

برای شستشوی مغزی....مغزم را که شستم ،

پهن کنم روی بند...

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد

به آنجایی که عرب نمی انداخت...

می دانی که؟ باید واقع بین بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر......

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،

برچسب فاحشه می زنندم....

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم....

برای وقتی که خواهران و برادران دینی

به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !

تو را به خدا....

اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....

برایم بخر....تا در غذا بریزم....

ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...

برایم یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....

بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم ...

من هنوز یک انسانم .... من هر روز یک انسانم .....

من یک زنم....